رضا قليخان هدايت
1776
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بود در خانهء زرينش مأوى چون بود خفته * كند بر وادى سيمين تماشا چون بود يقظان بسان رفتن مستان هميشه رفتن او كج * و ليكن فعل هشياران كند رفتار او بنيان خط او تيره و روشن درو الفاظ و معنيها * چو در تاريكى اسكندر آب چشمهء حيوان دل مؤمن ازو شادان و غمگين زو دل كافر * ز بهر آنكه هست او را سر از كفر و دل از ايمان در مدح خواجه نظام الملك حسن وزير گفته آمد گشادهروى بر من نگار من * چون مر مرا بديد گسسته دل از وطن بسته ز خنده لب بگرستن گشاده چشم * ابرو ز درد پرگره و زلف بىشكن دو پاى رقص كن به گل اندر ز آب چشم * دو دست رود زن ز عنا گشته روى زن پوشيده من سلاح و نهاده بر اسب زين * چون كرد گاه كين و عرب گاه تاختن بگشاد چون بديد بر آنسان مرا زبان * بر من بگفتنى و به ناگفتنى سخن گفت آن وفا نمودن تو بود سربهسر * زرق و دروغ و مكر و فريب و فسون و فن برداشتى دل از من و بگذاشتى مرا * بر تو دل من ايدون هرگز نبرد ظن